گرم وزنده
بر شنهاي تابستان
زندگي را
بدرود خواهم گفت
تا قاصد ميليون ها لبخندگردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت
ودريا دلش را خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد و
من در زمان خواهم خفت
زمان در من خواهد مرد و
من در زمان خواهم خفت
-آه
زمان در من خواهد مرد و من در زمان خواهم خفت
فريدون رهنما - فرهاد مهراد
راستي
چهارشنبه هم روز خوبي است...
امروز حقوق مشهد قبول شدم...
اما من نميرم...
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد كردپاسخ گفتن و ديدار ياران را،
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون،ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كا ينست،پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحا جوانمرد من!اي ترساي پيرپيرهن چركين
هوا بس نا جوانمردانه سرد است...آي...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ،در بگشاي!
منم من،ميهمان هر شبت،لولي وش مغموم
منم من،سنگ تيپا خورده اي رنجور
منم،من دشنام پست آفرينش ،نغمه ي ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بيرنگ،بيرنگم
بيا بگشاي در ،بگشاي دلتنگم
حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد،
تگرگي نيست ،مرگي نيست
حديثي گر شنيدي،قصه ي سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي گويي كه بي گه شد،سحر شد،بامداد آمد؟
فريبت مي دهد،بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست،
حريفا !گوش سما برده است اين يادگارسيلي سرد زمستان است،
وقنديل سپهر تنگ ميدان،مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير،درها بسته،سرها در گريبان،دستها پنهان،
نفسها ابر،دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده،سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر وماه
زمستان است.
((م.اميد_مهدي اخوان ثالث))
در يكي از روزهاي پر ز درد
من رها گردم از اين دنياي سرد
قوم و خويش از مرگ من گريان شوند
در فراقم خسته و نالان شوند
قامتم را در كفن پيچند صبور
جسم من را مي برند تا سوي گور
خاك بر گورم بريزند،واي واي
ناله ها سر مي شود با هاي،هاي
بعد از آن گم مي شوم از اين جهان
دفترم،شعرم،بماند در زمان
شعر من شور من و نور من است
هاي هاي قلب پرشور من است
نيمه شبها وه چه شوري داشتيم
در كنار هم سروري داشتيم
در كنار هم چه شب ها تا سحر
گريه ها كرديم بهر يكديگر
شعر من نه،شيره ي جان من است
دفترم نه،دردو درمان من است
دردهايم را پرستاري كنيد،
شعرهايم نگهداري كنيد
جسم من مي پوسد در اين گودال تنگ
استخوان ماند در اينجا زير سنگ
بر سر قبرم برويد در بهار
گور من شايد شود چون لاله زار
قوم و خويشانم فراموشم كنند
چون چراغي زود خاموشم كنند
از نظرها دور دور گردم،چه باك
من خلاصم اندر اينجا زير خاك
چراغ بازيگر بگرددهمچنان
فارغ از رخدادهاي اين زمان
پس بياييد دوستان ياران من
اي شما جان من وجانان من
پس تو اي همسر درد آشنا
قبل از اينكه اينچنين گرديم جدا
يار وغمخوار هم و همدل شويم
درد هم دانيم و ما يك دل شويم
در دو روز زندگي شادي كنيم
يكدگر را خوب و خوش ياري كنيم
ریه ها در زحمت...
ناشناسي ديروز عمودي راه مي رفت
مات و مبهوت معماي حيات!
ناشناس در امروز،
افقي خوابيده است
باز مهبوت معماي حياتي ديگر
ريه ها آسوده!
وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم.
وقتي مردم روي قبرم ننويسيد:
نه شعري
نه شعاري
ننويسيد كه بودم از
چه تباري.
وقتي مردن آخرين نقطه راهه
نمي خواد سنگ روي قبرم بذاريد...
وقتي هر اومدني رفتني داره،
نمي خواد گل روي قبرم بكاريد...
خيلي وقتا پيش از اين
مرده بودم
عمري دلمرده
به سر برده بودم.
بدون سنگ،بدون نام و نشون
چوب اين زندگي رو خورده بودم،
وقتي مردم
روي قبرم
ننويسيد كه بودم...
خدايا:غم فروشي دوره گرد شدم و با شادي بيگانه
تنهايي را دوست داشتم و از دنيا وزندگي گريزان...
شب مرگ
شما اي خاطرات كهنه وپوسيده و در هم زمن امشب چه مي خواهيد؟
زمن امشب كه مي ميرم يكه وتنها،چه مي خواهيد؟
براي مردنم كسي را خبر نسازيد.
نمي خواهم پدر بر هم زدن چشمان بازم را.
نمي خواهم ببيند مادرم سختي جان كندنم را.
نامه اي نوشته ام كه گر افتد به دست خواهرم،
از دل كشد آهي.
و گر افتد به دست دلبرم،اشكش فرو ريزد.
بدينسان نامه ام:
سلام مادر،سلام اي نازنين،اي مهربان،اي بهترين مادر،
دگر در دفترم شعر جديدي را
نخواهي ديد نخواهي خواند
دگر در آلبومم عكس جديدي را
نخواهي ديد.
دگر هر شب در را به رويم باز نخواهي كرد.
دگر از من نمي پرسي كجا بودي در اين ظلمت؟
چه مي كردي؟چه مي خواهي؟
مادر: اگر روزي رفيق مهرباني آمد سراغ من،
بگو:فرزندم به ناكامي جان داد.
و تا آخرين لحظه ي عمر به سختي سخن مي گفت:
خداحافظ عزيزانم،
خدا حافظ رفيقانم
خداحافظ...
هرچه بيهوده مرا كشت،
بسم بود،
بسم.
نفس بي كسيم زنده دلان،
قطع كنيد!
سينه ام چاك كنيد،
اين غبار سيه از روي رخم،
پاك كنيد.
به چه كار آيد اين چشمه خون؟
اين تن مرده ي مرگ
كه تن زنده ي من كرده چنين آواره.
از كف سينه ام آريد برون
ببريد،
ببريد،
در بيابان سكوت!
زير مشتي لجن و
سنگ سيه
خاك كنيد!!!


